دوباره سلام
بازم یک شعر دیگه از فریدون مشیری براتون می ذارم
"هرگز نمی پرسم"
هر روز می پرسی که: آیا دوستم داری؟
من جای پاسخ بر نگاهت خیره می مانم
تو در نگاه من چه می خوانی نمی دانم
اما به جای من تو پاسخ می دهی
ما هردو می دانیم
چشم و زبان پنهان و پیدا راز گویانند
و آن ها که دل با یکدگر دارند
حرف ضمیر دوست را ناگفته می دانند
ننوشته می خوانند
من « دوست دارم » را
پیوسته در چشم تو می خوانم
ناگفته می دانم
من آنچه را احساس باید کرد
یا از نگاه دوست باید خواند
هرگز نمی پرسم
هرگز نمی پرسم که: آیا تو دوستم داری
قلب من و چشم تو می گوید و به من : « آری! »
سال خوبی داشته باشید
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 9:23  توسط ستاره شرقی
|
سلام
عیدتون مبارک
من اولین پستم رو می ذارم
یه شعر زیبا از فریدون مشیری
"از دریچه ماه"
حیران نشسته ماه به تنها نشستنم
وین قطره قطره اشک به مژگان شکستنم
دیوانگی نباشد اگر شور عاشقی است
شب تا سحر نگاه به مهتاب بستنم
از دریچه راه به سوی تو می برم
باشد اگر امید ازین چاه رستنم
پیوسته ام به مهر تو ای گل که بنگری
پیوند خویش از همه عالم گسستنم
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 9:14  توسط ستاره شرقی
|
ای عقل
ای عقل که وامانده ی صد ها رازی تا چند به چون و چند می پردازی
یاران سفر عشق به پایان بردند تو مرد نه ای هنوز در آغازی
مهمانی
عید است و دلم خانه ی ویرانه بیار این خانه تکاندیم زبیگانه بیار
یک ماه تمام میهمانت بودیم یک روز به مهمانی این خانه بیا
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 17:28  توسط
|
راز پرواز
ای خوشا خروشیدن جاودانه جوشیدن
همچو رود نا آرام زین کرانه کوچیدن
ای خوشا زخود رفتن مست خلسه ای خونین
سرخوش از سماعی سرخ عارفانه رقصیدن
معنی شکوفایی است ترجمان والایی است
مثل غنچه خندیدن چون جوانه روییدن
راز هرچه پرواز است آستین بر افشاندن
رمز هرچه اعجاز است آستانه بوسیدن
مثل زندگی سهل است چشم بستن و خفتن
مثل مرگ دشوار است آن یگانه را دیدن
در هوای او ای دل شد تورا همین حاصل:
مثل چشم باریدن مثل شانه لرزیدن
((قیصر امین پور))
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 20:34  توسط
|